صاف
ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ،۱۳۸۸  

لحظه خالی بود،صاف صاف،خالی و مانند او بی نیاز پرنیاز!

نور ملایم با سایه های تند روی صاف بی انتها چشم می زد.

گرمای سکوت چای و بی نیازی.

 

دست که می زدی می ریخت،باد می شد،تمام می شد.

دم نزن می رود در تو و تو شاید سنگین شوی.

خلا شو بنشین،نگاهش کن.

شاید میان این خلا تکانی دهد به خود،لرزه ای براندام و چرخشی سرد گرم.اما بر می گردد.با نیم نگاهی سرشار از نور ملایم و سایه های تند.

و تو فکر می کنی،به هیچ ملایم تند.

تو فهمیدی.

نمی دانی.

 

 


کلمات کلیدی:
 
وزنه
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸۸  

حالا بیا فرضش بگیریم فردایی هم هست!لحظه هایش را چه کنیم؟دقایق اش را چگونه سپری کنیم؟انتظار چه؟انتظار که را بکشیم؟

نکند می خواهی باز امروز باشی؟لحظه همین باشد؟نکند دقایق ات این باشد؟باز چشم به چشم دو بعدی بدوزی؟

نه عزیزجان نمی شود!باید فردا را فکری باشد،اینگونه نبودنش را بهتر است.

فلانی را دیدی؟فردایش بود،چه شد؟پوسید و پیچید در هوا باد شد،تک تک ذرات این پوسیده رفت ،آخر چه شد؟در نفس عمیق کودکی که گوشه پنجره قطار ایستاده بود و فریاد می زد غرق شد.

بیا اینجا!عجله نکن!کنار من بنشین،فکری کن.بیا فکر کن امروز باشی بهتر از فردای پوسیده،بگذار وقتی رفتی جسم باشی.

 


کلمات کلیدی:
 
خلا
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ امرداد ،۱۳۸۸  

چقدر زود گذشت نبودنت.

به من بگو

که آن خاک غم بار و گرم یدک کش تن تو نیست.

بگو

که آن خاک ملتهب نشانی از تو نیست.

بگو

تو نیستی در آن سکوت غم بار مردگان.

 

بگذار

تا امروز را در این خانه نباشم،تحمل چهره درهم شکسته اینان را ندارم.

بگذار

تا من هم با تو از اینجا دور شوم و دیگر در انتظار هیچ در کوفتنی نمانم.

 

تو برزگ شدی،من را بزرگ کردی.من و تو پابه پای هم بزرگ شدیم.نگذار من به کودکی احمقانه ام بازگردم.من را با خود به خلاء ناشناخته ات ببر.


کلمات کلیدی:
 
سی و...
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸۸  

من را فرستاده بودن دنبال پیاز،چلوکباب را انگار قرار بود بابا بگیره.

خیلی شلوغ بود،همهمه زیادی بود که من نمی تونستم درست تشخیص بدم چی می گن اینا!

توی این گرما ،اول مردادی حالا هی بگرد.

وقتی نگاه می انداختی به آدما همه لباسای رسمی و موقر پلوخوریشون را پوشیده بودن و آماده.

از این مغازه به اون مغازه!دیگه داشت حالم بد می شد،این همه سال صبر کردیم بزرگ بشی تا به اینجا برسی،نمی شد گذشت خب،باید می گشتم  پیاز خوب پیدا می کردم.

بابا رسیده بود،همه گشنه نشسته بودن،فقط باید پیاز را می آوردن که دیگه شروع کنیم.

بالاخره پیدا کردم،حالا باید چقدر بخرم...آها!خب بذار ...زنگ بزنم بپرسم!الو؟مامان،چند تا پیاز بگیرم؟۵١ از ٨٨ چقدر می شه؟٣٧؟؟!باشه!چقدر زود!یعنی چقدر زیاد!حالا ٣٧ تا پیاز جدا کردن چه سخته!

خب دیگه همه آماده،همه منتظر که تو با مشت بکوبی روی پیازها .

خب تولدت مبارک!بزرگ شدی!خواهش می کنم تا غذا سرد نشده میل کنین!


کلمات کلیدی:
 
بال
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸۸  

لحظه هایی که باشتاب از کنار هم می گذرن من را بیشتر به این فکر فرو می بره که انگار برای "پ.ن"های زیادی اینجا آورده شدم .

درست توی حس عجیبی فرو رفتم که خیلی ازش نمی دونم اما من را به خودم نزدیک می کنه ،اینکه می دونم اینی که دارم بهش نزدیک می شم خودمه!حس عجیب و دوست داشتنی بهم می ده که تا به حال حداقل از لحاظ لغتی بهش فکر نکرده بودم.

شاید دلم می خواد بگم ببخشید که این چند وقت چیزی جز چند خطی که فقط خودم را به فکر فرو می برد نداشتم،ببخشید بابت ویرگول ها،نقطه ها وپاراگراف هایی که شما را شاید مثل خودم گیج می کرد.

دیروز توی یک دفتر بزرگ یگ آدمی که نمی دونم هنوز چقدر می تونه بزرگ باشه برام نوشت باید کمی جای فکر پرواز ،پرواز کرد،احساس می کنم باید به فکر این باشم که من هم "بال" دارم.

 

 

 

پ.ن


کلمات کلیدی:
 
هذیان گو بیست ساله شد
ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٧  

مسخره ست!درست لحظه ای بیست سالم شد که تازه فهمیدم نوزده ساله هستم


کلمات کلیدی:
 
شخص شخیص گربه
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٧  

حالا جانم شما هی بگویید که این معنایی ندارد،اینکه من درست زمانی که دارم در حیاط رادیو گوش می کنم گربه ای بی آید و زل بزند به تخم چشم بنده و آنقدر خیره شود به مردمک چشمم که بغض گلویم را بگیرد و من بمانم که رادیو باید روشن بماند یا نه!،بمانم بر سراینکه این گربه است یا تو؟؟! و بترسم از اینکه شاید تو باشی! و بعد ناگهان فرو بریزم و دلم ناگهان غرق شود که ای کاش تو بودی!اما نیستی،رادیو را خاموش می کنم.

الان که خوب فکر می کنم می فهمم درست است ما خیلی وقت است همدیگر را ندیده ایم،حق با شماست،چند سالی می شود اگر دقیق حساب کنیم شش سالی می شود و همین می شود سبب دلتنگی من و اینکه خارش تمام وجودم را بگیرد و به این فکر کنم که دلم تنهایی خلوت و خنک می خواهد و خودم را به خواب بزنم و خواهرم را از اتاق بیرون.

حالا تنها نشسته،زل می زنم به عکس ها و دلم می خواهد عکس بگیرد و بعد به این فکر می کنم که انگاری بوی خوراک مغز کپک زده می آید و شاید این مغز من است.

حالا دلم می خواهد رادیو را بردارم و به حیاط بروم و گربه را که شخص شما باشد در آغوش بگیرم،تنها به بهانه دلتنگی.

 


کلمات کلیدی:
 
دلم گرفت
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٧  

دلمان که می گیرد برایمان آهنگ پخش می کنند،از این آهنگ ها که هیچکس نمی داند و نمی فهمد چه می گوید!کمی سکوت می کنند و سعی می کنند با زبانی خوش به ما بفهمانند زندگی زیباست و یاد خاطرات نباید کرد.من یاد سوزش ادرار کودکی نوپا می افتم که در بیمارستان درست جایی که ما نشسته بودیم شاش می کرد ومی گریست،آن وقت دلم از سوزش شاش او می سوزد.روزگار غریبی شده است.زمانی بود،آن دورترها هر وقت و هر موقع دلت می گرفت می نشستی پای همین جعبه سیاه که حالا می توان آن را کاغذی سیاه گفت،خلاصه صدای پای آن پسر بچه کریه را که از این جعبه سیاه می شنیدیم دلمان باز می شد،درست همان موقع که عقربه های ساعت می نشست روی نه و دوازده.حالا دلمان می گیرد،کاغذ سیاه هیچ که نمی کند دلمان را گرفته تر هم می کند!مارا یاد غم های نداشته می اندازد!حالا همه چیز عجیب شده!باید صورتمان را همانند دلمان سیاه کنیم تا باورمان کنند تا شاید آهنگی برایمان پخش کنند که هیچ هم از آن نمی فهمیم!


کلمات کلیدی:
 
لطفآ کمی صبر کن
ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٧  

آقای محترم!

لطفآ کمی یواش تر !وایسا!یکم صبر کن!مگه کری؟کوری؟؟!نمی بینی آمبولانس پشت سرمه!خب لابد هستی دیگه!خب من برم الان تو دیوار؟؟!یعنی نمی خوای به من راه بدی؟؟!آهان!حالا به زززززززززززززززززززززززور!

مرسی آقا!

ااااااااا!اینجام که همیشه ترافیکه!(یکی از پشت داد می زنه!)من با ترس!چی شد؟؟!(یکی:اااااااه!گندشون بزنم با این مملکتشون که همیشه همین جوریه!)من فکر می کنم!مملکت کیا؟؟!

ا!این آقای محترم چرا سعی دارن به زور تشریف بیارن تو ماشین بنده!آقا؟؟!

خب!اه!چه خبره!

نکنه!آره تصادف!خدا کنه کسی چیزی نشده باشه!نه!ااااا!چقدر پلیس!

(یکی دیگه:این مردمم همه باید کاملآ خبردار شن چه خبره خب رد شین دیگه!)

خب!می ریم جلو!ا!آمبولانس وایساد!

(یکی و یکی دیگه!:نبین نبین!)

اینجا کف یکی از بزرگراه ها یکی مرده!چه ساده!

کف خیابون را خون برداشته!و ما نگاه نمی کنیم که مبادا روحیه لطیفمون دچار مشکل بشه و می گذریم!

ا!آقا!شما نمی خوای به من راه بدی!(یکی:بیا این همه خودش را کشت!بره آخرم رفت اون طرف)

بریم آش بخوریم؟؟!

 


کلمات کلیدی:
 
دریا
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٧  

خاطرات ازهم پاشیده این ذهن مفلوک که هیچ کس و هیچ چیز ذره ای ارزش برایش قائل نیست.

لغات پس افتاده در ته ذهن و دستی که انگار هیچگاه به هیچ کجا نمی رسد که پناه اش باشد

و ذهنی که مدام سر باز می زند از هرآنچه که می داند و هر آنچه باید کند

 

شما دست بر روی دست بگذار ،چشم در کش،تکیه ای به دیوار بده،نفسی عمیق بکش ،گاهی دود کن نفس را و از عمق وجودت بیرون بده و خوش خیال باش که تو هستی!

اینجا لنگر انداخته ای و مدام در چهارچوبی که از دریا حوض ساخته ای غوطه ور باش!شاید روزی،لحظه ای ،کسی بی آید برایت از دریا بگوید!از افق ناپیدا!

و تو همچنان بمان،اینجا و ماهی های سرخ کوچک ات را روانه مرگ کن و خود را در حوض خیال مدام سر به نیست کن!

 

انگاری این است تقاضای نسل من،تقصیر بر سر هم بی اندازیم و وقتی به محدوده فراتر از خود فکر می کنیم محدود کنیم خود را

سخت است!

 

 

دیشب من در اوج بیداری و خواب از عمق روشنای حوض کوچک ام آینه ای شکسته پیدا کردم که نور را برایم بازی می داد

آینه روبروی صورتم دریا بود

 


کلمات کلیدی: