عروس مردگان

کلام همنشین سکوتی دوردست می شود

اینان ظهرها می کوبند بی صدا٬می میرند بی اشک٬می خندند بی جنبش

من می نشینم در ازدحامی اینجایی٬می گویم شاید لحظه باشد و ناب

 

 صلات ظهر می شود می کوبند ٬بی صدا

می میرند٬بی اشک

می خندند٬بی جنبش

 

من برای پدر می گویم داستانی را که دیروز برای آن لولی مست  خواندم و پدر انگاری گوش می دهد٬بی هیچ

بوی صلات ظهر کوبنده ازدحام را می دهد دستم٬پدر انگاری آهنگی از میان سینه اش گذشت و از جمجمه اش گذر کرد وقتی که مورچه ها فتح  کردند درونش را

لغات می ماند میان هیچ ام

من کلام بودم٬حرف داشتم٬دیدی؟شنیدی؟

 

پدر می خواند با سکوتش داستان دیروزها را برایم و من می نشینم کنارش ٬سر می گذارم روی پایش و انتظار نوازش را بروجودم می لغزانم

 

حوض آبی ست

ماهی ها سرخ

سیب ها سبز

زمین تر زبرف

مادر داستان را بلند می خواند٬پدر می خندید٬من ...من چه می کردم؟

 

 

رنگ باخت آن روز صلات ظهر که می کوبیدند بوی کافور را

پدر را می خواستند

من باز ناز می کردم برای پدر و اینان می کوبیدند

پدر برای من بود

صدایی می آمد دوردست٬لاشه می طلبید٬کجایی دوردست؟من اینجا لاشه ای نمی بینم ٬اینجا من سربر پای پدر گذاشته ام نوازش می طلبم

آه...

چگونه پیچید نفس هایم میان وجودت؟

 

صلات ظهر بود به گمانم اینان می کوبیدند شیون مرده را

پدر پر زسکوت

من عروس بودم و می خواندم

پدر٬دعوت شده ایم به صرف کافور

 

پ.ن: دوازده- آذر - هشتاد و شش

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸
تگ ها :

این استیکر من است

من آدم خیلی بدی هستم، یک آدم بیکار الدنگ.کسی که در خانه نقش جاروبرقی را دارد.
من آدم خیلی خیلی بدی هستم از آن دسته آدم های خنگ به درد نخور که حتی روزمرگی این روزهایش را یاد نمی گیرد.
من آدم خیلی بدی هستم،چند وقتی ست اینجا گرفتار آمده ام و حتی به دست نوشته هایم هم سری نمی زنم.
من آدم خیلی بدی هستم، آنقدرها بد که شب ها تا نیمه بیدارم و حتی دیگر اشکی هم از چشم هایم جاری نمی شود.
من آدم خیلی بدی هستم، تا جایی که دلم برای خاطراتم تنگ می شود، آنقدرها که دلم می خواهد درمیان آن ها پرسه زنم.
من آدم خیلی بدی هستم، که ناشکرم، که به داشته هایم قانع نیستم، که قدر نداشته های بدم را نمی دانم.
من خیلی خیلی بد هستم، آنقدر ها که دیگر حتی باد،باران ، هوای دلپذیر، یک نخ سیگار و حتی همنشینی هایم حالم را خوب نمی کند.

 من نثرم را از دست داده ام. 

من احمقانه به این بد بودنم لبخند می زنم.
لطفآ لبخند بزنید. 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠
تگ ها :

گردن کشیدم

من زییا لبخند می زنم.من زیبا روبروی آیینه دراز می کشم.من موهانی بلند و زیبا دارم.من به آرامی موهانم را شانه می زنم و عطر بارانشان می کنم.من ذاتآ و بی هیچ آرایشی زیبا هستم.من دستانم لطیف.پوستم شفاف.من ذاتآ باطراوت هستم.من راحت جلوی شما دراز می کشم.و من*به راحتی افسارم را در دستانم می چرخانم.



لطفآ یک کنج را برای من خالی بگذارید;من از مقام پرافتخار هرزگی استعفا می دهم.
من عروسک کوکی وجدان شما نیستم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۸
تگ ها :

اعماق

مرگم یه هنره .
مثل بقیه چیزها  . . .

منم به شکل استثنایی خوب انجامش دادم.

طوریکه احساس بدی پیدا کنم.

طوریکه احساس کنم واقعیه.

فک کنم شما می تونستید بگید من یه تماس دارم.

                                                                      " سیلویا پلات "  


من اشتباه بزرگی کردم درست وقتیکه صدای دریا به اوج رسیده بود و حرف از زیرزمین و فرار و انتخاب اونجا برای مرگ و یا شاید مثل چوب پنبه ای پس زده شده روی دریا شناور بودم گول بستنی ها رو خوردم و به روی زمین ،روی موج ها اومدم.
اینجا به گوشه ای پرتاب شدم و هیچ عطشی برای نوشتن و دیدن نداشتم.دستم رو آروم روی موج ها کشیدم و صدای اون مدام می گفت این کار اشتباهی. و من برای بار چندم از اعماق دور شدم .  

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۸
تگ ها :

وای

گاهی ترجیح میدی احساساتت همون جوری که هست بکر و پنهان باقی بمونه و توام خودت رو بین همه بر بزنی و بشی یکی مثل همه، قاطی روزهای عادی همه .

سلام می کنم به شما، لبخند نثار شما می کنم، این روزها برای من و مای نزدیک یادآور خاطراتی نیست ، ما هم مثل شما خیلی خیلی عادی هستیم و بین روزهای فوق العاده رنگارنگتان می گردیم. سیاه نویسی اینجا رنگارنگ می شود. و من اعتراض ام را پنهان می کنم و سعی می کنم هویت قبلی را پاک و کوتاه نویسی و فوق روزمرگی از فرط بیکاری را مد کنم و به گودری ها احترام بگذارم و سفید بنویسم. حماقت پیشین من را ببخشید.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۳
تگ ها :

خیال

شبه و دیگه ترفیک بزرگراها تموم شده ،راه با فواصل چهار پنج متری با چراغایی که به زور پایه خودشون رو هم روشن می کنن هاله دار شده، من محو راه و خیره به چراغ ماشین هایی که از کنارم می گذرن رانندگی می کنم. گهگاه از ماشین های اطراف سیگاری به بیرون پرتاب می شه و مسیر مارپیچی رو مشخص می کنه. 
ضبط ماشین مثل همیشه خراب؛ صدای ضبط رو تا آخر زیاد می کنم و سعی می کنم با تجسم آهنگ مورده علاقم رانندگی کنم ،سرعت که کمی زیاد می شه سیگاری روشن می کنم و شروع می کنم به همکلامی با آهنگ. سیگار اول تموم می شه و به بیرون پرتاب می شه، سعی می کنم خط مارپیچش رو از آینه دنبال کنم. صدای بیش از حد موزیک اذیتم می کنه کمی کمش می کنم و می زنم آهنگ بعدی. این همون موزیکی که همیشه باهاش تو جاده رانندگی می کردم، حتی همون جاده پر مه و تو در تویی که انگار آخرش به خدا می رسید.
پیچ راه خیلی تند می شه و تراکم ماشین ها زیاد؛ موزیک رو کم می کنم و شالم رو از سرم بر می دارم ،سیگاری روشن می کنم و به سیگارهایی که از ماشین ها به بیرون پرتاب می شن فکر می کنم؛ فکر. 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۳
تگ ها :

یاغی گری

بعضی اوقات یاغی می شوم ، یاغی و حریص و دلم می خواهد هرچه قانون و اگر و باید انسانی ست زیر پا بگذارم و به هرچه در ذهنم هست برسم و گاهآ آنقدرها حریص می شوم که دلم می خواهد کتاب را از ته به سر بخوانم و برای هیچ علامت سوالی صبر نکنم.
گاهآ در این روزها که پا بر روی پا انداخته ام و موهایم را چهل واره می بافم در این رویا غرق می شوم که دست بر عقربه ساعت بگذارم و در این زمانی و مکانی آسوده نگه دارمش و به لغت لغت کتابم عشق بورزم، بی هیچ چشم داشتی به زمان.
این روزها یاغی و حریص بودن قسمتی از وجود من شده آنقدرها که دلم می خواهد عارفی باشم مثال پیغمبر و پایان دنیا را همین جا گویم ،جایی که من هم درش هستم ،نه نوادگان فرضی ام.
نتیجه نمی گیرم من یاغی بودن که بیشتر حریص ام می کند را دوست دارم. 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٩
تگ ها :

پرسه

ف را بر فراغت می گذاریم بر وزن فارغ و شروع به پرسه زدن در خیابان ها می کنیم . شهر خاکستری ست و سیاه و گهگاه ته سیگاری از ماشینی به بیرون پرتاب می شود و راه را روشن می کند.من سرم را میان شانه هایم  چسبانده ام و میان همه این ها با اضطراب زیر لب جملاتی نامعلوم را زمزمه می کنم.متعلقاتم را به وجودم چسبانده ام و سعی می کنم میان پرسه هایم کلام بازی های این و آن را که نمی دانم نعشگی آن هارا به تعقیب خط نگاهم وا داشته یا که تنهایشان در هر دو حالت  نادیده بگیرم و پرسه بزنم.

هیچ تصویری به خوبی ثبت نمی شود و من بغضم می گیرد. فکر می کنم فکر نکرده ام و شروع به برگشت به تصاویر قبلی می کنم .

کسی در خیابان نیست.ساعت از یازده گذشته ،من،تنها میان بوته ها گشت می زنم و این سنگینی را بر گردنم حس می کنم.
هیچ تصویری ثبت نمی شود و من حامل بروزن حمال شده ام.آرام به خانه باز می گردم. 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢
تگ ها :

کورسو

جایی همین نزدیکی ها کنار همین همانی کلمات ،جایی که ما دیگر لغات را به بازی نمی گیریم و حرف هایمان بی صراحت بر زبان جاری می شود.من ، لحظه ای را دیدم به دور از هر لغزشی، به دور از هر سراپا شدنی. لحظه ای که در آن آنی بود که برای بالا رفتن از پله ها خود را به دیوار نمی کوبیدم و برای هر فرودی چشمانم را نمی بستم.

شما را نمی دانم، اما من این روزهایم سراپا گنگی و گیجی ست،لحظه ها را به هیچ چیز نمی سپارم اما درکشان از من خالی ست.

شما را می دانم، اما خودم برای هضم هر لغت هرزه و زودگذری این روزها ساعت ها وقت صرف می کنم و خانه تنها مامن من برای سنجیدن حرف های دیگری ست.

کتاب،خانه،تنهایی،آغوش های آشنا،مسیرهای آشنا،رفت و آمدهای محدود،سکوت،رفتار مشخص شده،زاویه های تعریف شده،وزن سنگین دوربین،ندانستن های بی رویه و حتی خواب و کرختی تزریق شده.تعریفی ست از روزهایی که نمی دانم انتهایشان چقدر روشن است.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱
تگ ها :

هپروت

در طول شبانه روز ساعت هایی هست که پرتاب می شوم.وقتی نشسته ام،وقتی قدم می زنم ، و درست وقتی که خیره به سطحی شده ام.ناگهان نیرویی ماورایی در چشمانم جمع می شود و من پرتاب می شوم .به عقب ، به اطراف یا به جلو.انگار از افکارم جدا می شوم و مفرد می شوم درست همان جاست که با تمام وجود احساس می کنم . من در این دنیا هستم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۸
تگ ها :

← صفحه بعد