انگ

انگشترها هرکدام نشانی دارند؛ وقتی که انگشت های من یکایک از ترس یا که نمی دانم چه به سوی تجرد می روند من ازدحام ترس را تجربه می کنم. آن روز که چشمی نگران به سوی غم و اندوه نمی باید من لحظه به لحظه انگشت هایم نگران می شوند و نشان هایم بزرگ تر تا تک به تک تنهایی را حک بزنند. دیروز در دالان خانه زنی بود پیر و مست برای سلامتی اش می نوشید و مست بود از سلامتی؛ دست هایش نگران می لرزید و به سوی مردی می رفت که انگشتانش خالی خالی یاس نبودن فرزندش را داشت و انگاری دستانش دیگر امیدی نداشت وقتی دستانم می نویسد احساس می کنم هنوز هست طرحی که برروی آن بنگارم   
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٦
تگ ها :

خاک

به اعتبار تمام روزهایی که در خیالم گذشتم از تمام دانسته ها و ندانسته هایی که این روزها برای ثابت کردن همه این ها و اینکه ثابت کنم من زندگی کردن و گذشتن و دیدن رو با تمام وجودم حس کرده ام؛ باید ثابت کنم که من هم خوانده ام؛ من هم دیده ام؛ من هم گوش کرده ام؛ و حتی هنوز با وجود این گرد چند ساله که بر تمام تلاش هایم نشسته می توانم به یاد آورم دیدن را و هنوز تجربه اش کنم.


نوشته ها دیگر قابل خواندن نیست؛ بعد از روز ها و مدت ها دوباره کلیدها را فشار می دهم و احساس می کنم باز هم انسانم.
من اینجا نشسته ام سر به دیوار می گذارم و پا بر زمین . من با تمام وجود پوسیده و کسالت بارم که برای شما دیگر جایی از افتخار ندارد؛ به آدم ها دست می کشم و احساس می کنم همکلامی مرا زنده نگه می دارد و زندگی را از دید زنده ها را تجربه می کنم.
 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱۸
تگ ها :

هذیان بعد از نه سال هذیان/؛/ بیست و چهارساله شد

نه به اصل رسم هرساله؛ ناخودآگاه جذب اینجا میشم توی این روزدرست وقتی که تشویش تمام وجودم رو می گیره و من در حال پوست انداختنم؛ اینجا یادآور هزار روز و گذر و آدم و خاطراتی میشه که من رو به یاد بوده ها و نبوده ها می اندازه ؛ از شروع اینجا و غرق شدن من تو دنیای آدم های فلانی تا امروزم که برام میشه خاطره و مخزنی که گاه گاه توی مغزم می پیچه . هذیان نه سال رو گذروند و من صرف نظر از پانزده سال زندگیم نه سال هست که هذیان می گم. اینکم گنگ . . . و هذیان گو بیست و چهار ساله شد شاید این روز و روزها مهم نباشه اما این ها ارقامی رو میدن که از فردا باید توی مطب دکتر، فرم کار، دانشگاه و هزار جای دیگه بگم سن : بیست و چهارسال   
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٥
تگ ها :

هذیان/گو/هشت/بیست و سه /ساله شد

یازده روز پیش اومدم تا بنویسم * هذیان هشت ساله شد *
امروز اومدم تا بنویسم * هذیان گو بیست و سه ساله شد *


 . . .  اما اینجا سر بر دیوار گذاشته و پا بر زمین، یکان را بالا می برم، و تازه می فهمم چند ساله بود این حماقت، اینکم گنگ سال به روی سال حک می کنم، و چنگ می زنم به این ریسمان تا تاوان شهوت همخوابگیشان نباشم، هه!لحظات درد را می کوبند و زندگی زاده می شود، و من لبخند می زنم به حماقت دخترکی که فکر می کرد بعد از شانزده عددی نیست و سالروز شروع  . . . 


تمام تافته ام را پاره می کنم و تار و پودش را می درم، لغات لغات را پس می زنند و من برای این گسیختگی جشن می گیرم، تو بگو نمی فهمی اما اینجا باردار است . . . 

        

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٦
تگ ها :

عروس مردگان

کلام همنشین سکوتی دوردست می شود

اینان ظهرها می کوبند بی صدا٬می میرند بی اشک٬می خندند بی جنبش

من می نشینم در ازدحامی اینجایی٬می گویم شاید لحظه باشد و ناب

 

 صلات ظهر می شود می کوبند ٬بی صدا

می میرند٬بی اشک

می خندند٬بی جنبش

 

من برای پدر می گویم داستانی را که دیروز برای آن لولی مست  خواندم و پدر انگاری گوش می دهد٬بی هیچ

بوی صلات ظهر کوبنده ازدحام را می دهد دستم٬پدر انگاری آهنگی از میان سینه اش گذشت و از جمجمه اش گذر کرد وقتی که مورچه ها فتح  کردند درونش را

لغات می ماند میان هیچ ام

من کلام بودم٬حرف داشتم٬دیدی؟شنیدی؟

 

پدر می خواند با سکوتش داستان دیروزها را برایم و من می نشینم کنارش ٬سر می گذارم روی پایش و انتظار نوازش را بروجودم می لغزانم

 

حوض آبی ست

ماهی ها سرخ

سیب ها سبز

زمین تر زبرف

مادر داستان را بلند می خواند٬پدر می خندید٬من ...من چه می کردم؟

 

 

رنگ باخت آن روز صلات ظهر که می کوبیدند بوی کافور را

پدر را می خواستند

من باز ناز می کردم برای پدر و اینان می کوبیدند

پدر برای من بود

صدایی می آمد دوردست٬لاشه می طلبید٬کجایی دوردست؟من اینجا لاشه ای نمی بینم ٬اینجا من سربر پای پدر گذاشته ام نوازش می طلبم

آه...

چگونه پیچید نفس هایم میان وجودت؟

 

صلات ظهر بود به گمانم اینان می کوبیدند شیون مرده را

پدر پر زسکوت

من عروس بودم و می خواندم

پدر٬دعوت شده ایم به صرف کافور

 

پ.ن: دوازده- آذر - هشتاد و شش

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸
تگ ها :

این استیکر من است

من آدم خیلی بدی هستم، یک آدم بیکار الدنگ.کسی که در خانه نقش جاروبرقی را دارد.
من آدم خیلی خیلی بدی هستم از آن دسته آدم های خنگ به درد نخور که حتی روزمرگی این روزهایش را یاد نمی گیرد.
من آدم خیلی بدی هستم،چند وقتی ست اینجا گرفتار آمده ام و حتی به دست نوشته هایم هم سری نمی زنم.
من آدم خیلی بدی هستم، آنقدرها بد که شب ها تا نیمه بیدارم و حتی دیگر اشکی هم از چشم هایم جاری نمی شود.
من آدم خیلی بدی هستم، تا جایی که دلم برای خاطراتم تنگ می شود، آنقدرها که دلم می خواهد درمیان آن ها پرسه زنم.
من آدم خیلی بدی هستم، که ناشکرم، که به داشته هایم قانع نیستم، که قدر نداشته های بدم را نمی دانم.
من خیلی خیلی بد هستم، آنقدر ها که دیگر حتی باد،باران ، هوای دلپذیر، یک نخ سیگار و حتی همنشینی هایم حالم را خوب نمی کند.

 من نثرم را از دست داده ام. 

من احمقانه به این بد بودنم لبخند می زنم.
لطفآ لبخند بزنید. 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠
تگ ها :

گردن کشیدم

من زییا لبخند می زنم.من زیبا روبروی آیینه دراز می کشم.من موهانی بلند و زیبا دارم.من به آرامی موهانم را شانه می زنم و عطر بارانشان می کنم.من ذاتآ و بی هیچ آرایشی زیبا هستم.من دستانم لطیف.پوستم شفاف.من ذاتآ باطراوت هستم.من راحت جلوی شما دراز می کشم.و من*به راحتی افسارم را در دستانم می چرخانم.



لطفآ یک کنج را برای من خالی بگذارید;من از مقام پرافتخار هرزگی استعفا می دهم.
من عروسک کوکی وجدان شما نیستم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۸
تگ ها :

اعماق

مرگم یه هنره .
مثل بقیه چیزها  . . .

منم به شکل استثنایی خوب انجامش دادم.

طوریکه احساس بدی پیدا کنم.

طوریکه احساس کنم واقعیه.

فک کنم شما می تونستید بگید من یه تماس دارم.

                                                                      " سیلویا پلات "  


من اشتباه بزرگی کردم درست وقتیکه صدای دریا به اوج رسیده بود و حرف از زیرزمین و فرار و انتخاب اونجا برای مرگ و یا شاید مثل چوب پنبه ای پس زده شده روی دریا شناور بودم گول بستنی ها رو خوردم و به روی زمین ،روی موج ها اومدم.
اینجا به گوشه ای پرتاب شدم و هیچ عطشی برای نوشتن و دیدن نداشتم.دستم رو آروم روی موج ها کشیدم و صدای اون مدام می گفت این کار اشتباهی. و من برای بار چندم از اعماق دور شدم .  

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۸
تگ ها :

وای

گاهی ترجیح میدی احساساتت همون جوری که هست بکر و پنهان باقی بمونه و توام خودت رو بین همه بر بزنی و بشی یکی مثل همه، قاطی روزهای عادی همه .

سلام می کنم به شما، لبخند نثار شما می کنم، این روزها برای من و مای نزدیک یادآور خاطراتی نیست ، ما هم مثل شما خیلی خیلی عادی هستیم و بین روزهای فوق العاده رنگارنگتان می گردیم. سیاه نویسی اینجا رنگارنگ می شود. و من اعتراض ام را پنهان می کنم و سعی می کنم هویت قبلی را پاک و کوتاه نویسی و فوق روزمرگی از فرط بیکاری را مد کنم و به گودری ها احترام بگذارم و سفید بنویسم. حماقت پیشین من را ببخشید.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۳
تگ ها :

خیال

شبه و دیگه ترفیک بزرگراها تموم شده ،راه با فواصل چهار پنج متری با چراغایی که به زور پایه خودشون رو هم روشن می کنن هاله دار شده، من محو راه و خیره به چراغ ماشین هایی که از کنارم می گذرن رانندگی می کنم. گهگاه از ماشین های اطراف سیگاری به بیرون پرتاب می شه و مسیر مارپیچی رو مشخص می کنه. 
ضبط ماشین مثل همیشه خراب؛ صدای ضبط رو تا آخر زیاد می کنم و سعی می کنم با تجسم آهنگ مورده علاقم رانندگی کنم ،سرعت که کمی زیاد می شه سیگاری روشن می کنم و شروع می کنم به همکلامی با آهنگ. سیگار اول تموم می شه و به بیرون پرتاب می شه، سعی می کنم خط مارپیچش رو از آینه دنبال کنم. صدای بیش از حد موزیک اذیتم می کنه کمی کمش می کنم و می زنم آهنگ بعدی. این همون موزیکی که همیشه باهاش تو جاده رانندگی می کردم، حتی همون جاده پر مه و تو در تویی که انگار آخرش به خدا می رسید.
پیچ راه خیلی تند می شه و تراکم ماشین ها زیاد؛ موزیک رو کم می کنم و شالم رو از سرم بر می دارم ،سیگاری روشن می کنم و به سیگارهایی که از ماشین ها به بیرون پرتاب می شن فکر می کنم؛ فکر. 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۳
تگ ها :

← صفحه بعد